که اینچنین بر خشم شب می تازی
ای تک سواری که رندانه بر غرور شب شمشیر مکشی
آیا طلوع فردا را خواهی دید ؟
آیا اسب سفیدت - که چنین تبر خورده
به منزلگاه آفتاب خواهد رسید ؟
آیا تن رنجورت طاقت تاختی دیگر دارد ؟.
-
خورشید رتوهای طلایی خود را
برپیکر سردار کشید
نسیم صبحگاهی یالهای اسب را می نوازد
اینک طلوع است
ولی تن بی جان سردار
در کنار اسب آرمیده
وشمشیرش رو به غروب.
چندیست غم هم آوازم شده
بر لب سکوتم همه فریادم شده
توی جاده های بی کس
سایه وار مثل همیشه
همه کس کارم شده
در خلوت تنها تر از تنهاییم
بر سرم تنهایی
همه آوارم شده
خاطرات چه تلخ چه شیرین
کابوس شبهای تارم شده
به پایان رسید امید بی پایانم
مرگ
باز هم سرآغازم شده.
![]()
If I were a swan, I d be.
If I were a train, I d late.
And if were a good man,
I d talk with you more often then I do.
If I were to sleep, I could dream
If I were afraid, I could hide.
If I go insane, please don t put your wires in my brain.
If I were the moon, I d be cool
If I were a book, I would bend
If I were a good man
I d understand the spaces between freinds
If I were alone, I would cry
And If I were with you, I d be home and dry
And if go insane
Will you still let me join in with the game?
توی یک بیابان سوزان
که آسمانش پربود از ابرهای بی باران
بی برگ وخشک درختان
خانه ها همه خرابه
جغد شومی بر بلندای آن
جایی که تنها باد است
رهگذر کوچه ها
میان آن خرابه
میان آن باغچهای با علفهای هرز
شمعدانی غمگینیست
که فاصله اش تا مرگ
تنها یک ریشه است ،
آن ریشه تویی
تو آن بیابان غریب .
.jpg)
------------------- تابستان 80 ------------
گذشته ام باز
از شهر خاطره ها
از بی راهه های زمان
از آوای حزین شبها
از سحرهای پاک
ازافق روشن بی خورشید
از خورشیدی در مه
باز
از غوغای امواج
خنکی نسیمی از غروب
خورشیدی سرخ
پرنده ای تنها بر امواج باد
ازتولد جوانه ای وحشی
از بوی خاک در اغوش باران
از درختی زیر آفتاب
از سایه های خنک
و باز
جای خالی زیر درختی
برای دیدار روزی سبز
گذشته ام باز از ان همه خاطره .

------------------ بهار 84 -----------------------------------
لبخندت
لبخندت ما را نور
لبخندت ما را شور
لبخندت ما را همه چیز
هر گاه می خندی
نیست جز تو هیچ
هر گاه می خندی
هیچ کس نگوید جز تو هیچ
تو می خندی و آفتاب می شوی
تو می خندی و با خود می بری
تا دور ها
وقتی تو می خندی نیست هیچ چیز زجای خود
همه در اوج
همه در نور
لبخندت ما را ........
لبخندت
------------ مهر 87 ------------
تو را خواند تو هم رفتی که حرفش حرف آخربود
خدای تو به سهر ماه به تو بیگانگی آموخت
غم دور از تو پوسیدن مرا در خویشتن می سوخت
تو ساده دل ندانستی خدای تو دورغین بود
تنی خاکی و درمانده خدای تو فقط این بود
چنین زخمی که من خوردم نه از بیگانه از خویش است
هراسم نیست از مردن ولی مرگ تو در پیش است
شب رفتن تو را دیدم ولی انگار در کابوس
فقط تصویری از تو بود ، تو را نشناختم افسوس
کسی هرگز به فکر ما نبود و نیست ای همدرد
برای مرگ این قصه ، کسی گریه نخواهد کرد
----- قطعه شعری از آلبوم کوه یخ ابراهیم حامدی -----------------
من تنهام
روی نیمکتی از پارک
همه دنیایم
تا انتهای این نیمکت
و تو در اوج _کانون توجه
کاش اندکی کمتر بودی تا حالا
انطرف نیمکت نشسته بودی.

---------------- خرداد 87 -------------
ویران
سلام
_ سلام
گرچه میدانم دورتر از آنی که شنوی
( دورتر از همه دور بودنم )
لحظه های دوریت
گرچه چند روز بیش نیست
( ولی سالهاست می آزارم )
میدانم کجایی و چه حالی
نمیدانم میدانی چه حالم
( ویران )
من گریسته ام در سوگت
آن زمان که می گفتی میروم
من گریسته ام در سوگم
آن زمان که ماندم بی تو
( ویران )
مرا چاره ای نیست دگر
جز آنکه باشم بی تو
( ویران ) .

دیریست شادی رخت بربسته
شب بر بی سامانیم
روز بر بیتابیم
می گریند
دستهایم از دستهایت خالیست
امید پوشالیست
از چشمانم خواب رخت بربسته
مرا مجالی نیست از این غم فراموشی
مرا صبری نیست در این خاموشی
دیریست آمدی
دیریست رفتی
آمدن زجر بود
ماندن درد
رفتن مرگ
دیریست شادی رخت بربسته
اکنون تلخی هاست با من
از شیرینی آمدنت
------------------------------ خرداد 84 ------------------------------